تبليغاتX
آسمون بی ستاره
به نام یگانه عالم
 

 شب سردی بود.پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن...

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و

انعام میگرفت.پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره

خونه...رفت نزدیکتر...چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب

و گندیده داخلش بود...با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه...

میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش...

هم اسراف نمی شد وهم بچه هاش شاد میشدن...برق خوشحالی توی چشماش

دوید...دیگه سردش نبود.پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه...تا دستش رو برد

داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت:دست نزن ننه! برو دنبال کارت.

پیرزن زود بلند شد...خجالت کشید.چند تا از مشتری ها نگاهش کردند.

صورتش رو قرص گرفت.دوباره سردش شد.راهش رو کشید و رفت...

چند قدم دور شده بود که یه خانومی صداش زد:مادر جان...مادر جان!

پیرزن ایستاد...برگشت و به زن نگاه کرد!زن لبخندی زد و بهش گفت:

اینا رو واسه شما گرفتم!سه تا پلاستیک دستش بودپر از میوه...

موز و پرتغال و انار...پیرزن گفت:دستت درد نکنه ننه...مو مستحق نیستم!

زن گفت:اما من مستحقم مادر من...مستحق دعای خیر...

اگه اینا رو نگیری دلمو شکستی!جون بچه هات بگیر.

زن منتظر جواب پیر زن نموند... میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور شد...

پیرزن هنوز ایستاده بود و نگاه میکرد...قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود

غلتید رو صورتش...دوباره گرمش شده بودبا صدای لرزانی گفت:

پیر شی ننه...پیر شی. الهی خیر ببینی.

شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل و میوه و

گرم گفتگوهای خودمون هستیم و دوست داریم این شب تموم نشه.

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه

با شکم گرسنه از خدا میخوان این شب سرد هر چه زودتر تموم بشه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 19:16  توسط مهدی | 
 

در بیمارستانی دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر

بیماری ریوی بعد از ظهر ها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات

داخل ریه اش خارج شود. ام دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن

نداشت.ان دو ساعت ها در مورد همسر خانواده هایشان  شغل  تفریحات و

خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهر ها مرد اول در تخت

می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای

دیگری توصیف می کرد.در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و

تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد او با این کار

جان تازه ای می گرفت. چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او به تکاپو و

شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ تازه ای می گرفت.در یک بعد از ظهر

گرم مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد

دوم صدایی نمی شنوید با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که

هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.روزها و هفته ها

به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد

با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود

روبرو شد.پس از آنکه جسد را به خارج از اطاق منتقل کردند مرد دوم

درخواست کرد که تخت او را به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه

کنار پنجره قرار گرفت با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد اما... تنها چیزی

که دید دیوار بلند سیمانی بود. با تعجب به پرستار گفت:

جلوی این پنجره که دیواره!!!

چرا او منظره بیرون را آ قدر زیبا وصف می کرد؟پرستار گفت:

او که نابینا بود.او حتی نمی توانست همین دیوار سیمانی بلند را

ببیند.شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوتر کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان سعی

کنید دیگران را شاد کنید...

شادی اگر تقسیم شود دو برابر می شود...

اگر می خواهید خودتان را ثروتمند احساس کنید کافیست تمام

نعمتهایتان را که با پول نمی توان خرید بشمارید.

زمان حال یک هدیه است.پس قدر این هدیه را بدانید.

انسانها سخن شما را فراموش می کنند.

انسانها عمل شما را فراموش می کنند.

اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه حسی را

برایشان به وجود آوردید.

به یاد داشته باشید:

زندگی شمارش نفس های ما نیست

بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 13:55  توسط مهدی | 

یاد دوران کودکی بخیر.افسوس که زود تموم شد.این شعر وصف حال همون دورانه...

اولین روز دبستان باز گرد

کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی 

بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباتراند

یادگاران کهن مانا تراند

درس های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس

روبهه مکار و دزد چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانوم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهنش را می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم

ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید

باز هم در کوچه فریادم کنید

بچه های دکه ی سیگار سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم

لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشق ها را خط بزن

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 12:54  توسط مهدی | 
 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی

جالبی بین آنها در گرفت.آنهادر مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی

به موضوع خدا رسیدند آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.

مشتری  پرسید:چرا باور نداری؟آرایشگر جواب داد:کافیست به خیابان بروی

تا ببینی که چرا خدا وجود ندارد؟شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این

همه آدم مریض می شدند؟بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا

وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟

نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود

داشته باشد.مشتری لحظه ای فکر کرد اما جواب نداد چون نمی خواست جر

و بحث کند.آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.به محض

اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و

ریش هایی اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود. مشتری برگشت و

دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه؟!

به نظر من آرایشگرها وجود ندارند.

آرایشگر گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم .من آرایشگرم.

همین الان موهای تو را اصلاح کردم.مشتری با اعتراض گفت:

نه آرایشگر ها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون

است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد. آرایشگر گفت:

نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تاکید کرد:دقیقا" نکته همین است.خدا وجود دارد.فقط مردم به او مراجعه

نمیکنند و دنبالش نمی گردند.برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا

وجود دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط مهدی | 
 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم

برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:از میان تعداد بسیاری از فرشتگان

من یکی را برای تو در نظر گرفته ام.

او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که

می خواهد برود یا نه.اما این جا در بهشت من هیچ کاری جز

خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد:فرشته تو برای تو آواز می خواند

و هر روز به تو لبخند خواهد زد.

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

کودک ادامه داد:من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند

وقتی زبان آنها را نمی دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت:فرشته تو شیرین ترین و

زیباترین واژها را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه

خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه

صحبت کنی.کودک با ناراحتی گفت:وقتی می خواهم با شما

صحبت کنم چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد

و به تو یاد خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند.

چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد.

حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد:اما من همیشه به این دلیل که

دیگر نمی توانم شما ره ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت:

فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و

به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت

گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما

صدایی از زمین شنیده می شد.کودک می دانست که باید

به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا ! اگر من همین الان باید بروم لطفا" نام فرشته ام را به من بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیت ندارد. به راحتی می توانی او  را مادر صدا کنی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 19:16  توسط مهدی | 
شب ها و روزها به آنچه در ظاهر مي بينيد نيست.

ومن مني كه با گردش روزها وشب ها سير كنم آنچه با سخن مي نمايم نيستم.

مبادا مرا نادان خطاب كنيد.پيش از آنكه از درونم آگاه شويد!

مبادا مرا آگاه بدانيد پيش از آنكه خويشتنم را از ظاهرم جدا سازيد!

هرگز مرا بخيل خطاب مكنيد پيش از آنكه قلبم را بيازماييد!

هرگز مرا بخشنده خطاب مكنيد پيش از آنكه به درون بخشنده ام راه يابيد!

مرا عاشق خطاب مكنيد تا اينكه عشقم با همه نور و آتش خود بر شما تجلي كند!

مرا دوست خطاب مكنيد مگر آنكه زخم هاي خون آلودم را لمس كنيد!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 14:57  توسط مهدی | 

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشید چه ها می بینی

تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالینی

هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی

همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچینی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:17  توسط مهدی | 
 

روزی مردی خواب عجیبی دید.

دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود دسته ی بزرگی از فرشتگان

را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند را

باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید :شما چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامهای را باز می کرد گفت:اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و

تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی داخل پاکت می گذارند

و آن را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسید:شماها چه کار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است.

ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.

مرد جلوتر رفت و دید فرشته ای بیکار نشسته است.

مرد با تعجب پرسید :شما چرا بیکارید؟فرشته جواب داد:

اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند

ولی فقط عده ی بسیار کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید:

مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟فرشته پاسخ داد:

بسیار ساده است فقط کافی است بگویند:خدایا شکر.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 17:46  توسط مهدی | 
چرا ما را آفریدی؟

می خواهم در لذت وشادی و رضایت زندگی کنید.

می خواهم دست مهر و محبت سرتان بکشم.

می خواهم غرق نعمت هایم بشوید.

می خواهم وقتی اشتباه کردید به سوی من باز گردید وصدایم کنید

تا شما را در آغوش بگیرم.

می خواهم سر به دامان من بگذارید و گریه کنید تا به آرامش برسید.

می خواهم در برابر عظمت و قدرتم به خاک بیفتید تا با دست خودم بالا ببرمتان.

می خواهم صدای خنده هایتان را از ته دل بشنوم.

می خواهم با غرور شما را به فرشتگان معرفی نمایم.

می خواهم همگی سر سفره ی من بنشینید.

می خواهم همگی با من خرید وفروش کنید.

می خواهم همگی به صدایم گوش کنید.

می خواهم همگی برایم آواز بخوانید.

می خواهم همگی برایم برقصید.

می خواهم همگی مرا در آغوش بگیرید.

می خواهم برایم گریه کنید تا بخندانمتان.

می خواهم از من بخواهید تا به شما بدهم.

می خواهم فقط به یاد من باشید و فقط مرا صدا بزنید.

من یگانه کسی هستم که شما را آفریده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 11:16  توسط مهدی | 
 

خسته شدم خسته ی هر چی درده         آی که رو دوش من درد هزارتا مرده

جنگ با این همه غم و غریبی             یکی بگه رسم کدوم نبرده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 12:19  توسط مهدی | 
 

مردی به همراه پسرش به کوهی رفتند.ناگهان پسر زمین خورد ودرد شدیدیاحساس کرد.

او فریاد کشید:آ آ آه.در حالی که تعجب کرده بود صدایی شنید که از کوه آمد:آ آ آه.

با کنجکاوی فریاد زد تو کی هستی؟اما تنها جوابی که شنید این بود:تو کی هستی؟

این جریان او را عصبانی کرد.پس داد زد: تو ترسویی!به پدر نگاه کرد و پرسید:

پدر چه اتفاقی دارد می افتد.پدر فریاد زد:من تو را تحسین می کنم!

صدا پاسخ داد: من تو را تحسین می کنم!پدر فریاد کشید: تو شگفت انگیزی!

صدا پاسخ داد:تو شگفت انگیزی!پسرک متعجب بود پدر توضیح داد:

مردم این پدیده را پژواک می نامند.اما در حقیقت این زندگی است.

زندگی را هر چه بدهی باز می گرداند!زندگی آیینه اعمال و کارهای توست.

اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده.اگر مهربانی بیشتری می خواهی

بیشتر مهربان باش.اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مودب باشند

صبر و ادب داشته باش.این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود.

زندگی را هر چه بدهی به تو باز می گرداند.

زندگی حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خودت.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 21:34  توسط مهدی | 

مردی دختر سه ساله ای داشت.روزی مرد به خانه آمد و دید که دخترش گران ترین

کاغذ کادو او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است.

مرد دخترش را به خاطر این که کاغذ گرانبهاش را برای آراستن یک جعبه بی ارزش

هدر داده تنبیه کرد و دختر کوچک آن شب با گریه به بستر خواب رفت.

روز بعد وقتی مرد از بستر خواب بیدار شد دید دخترش بالای سرش نشسته است

و آن جعبه را به سمت او دراز کرده است.مرد تازه متوجه شد که آن روز روز تولدش است

و دخترش کاغذها را برای هدیه تولدش مصرف کرده است.او با شرمندگی دخترش را بوسید

و جعبه را باز کرد.اما با کمال تعجب دید که جعبه خالی است.

مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که جعبه خالی هدیه نیست

و باید چیزی داخل آن قرار داده می شد.اما دخترک با تعجب به پدر خیره شد وبه او گفت:

که نزدیک هزار تا بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا پدر هر وقت دلتنگ می شود

با باز کردن جعبه یکی از این بوسه ها را مصرف کند.

می گویند پدر آن جعبه را همیشه همراه خود داشت و هر روز که دلش می گرفت

در آن جعبه را باز می کرد و به طور عجیبی آرام می شد.

هدیه کار خود را کرده بود.

+ نوشته شده در  جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:23  توسط مهدی | 
اطمینان

روزی اهل روستا تصمیم گرفتند که برای بارش باران دعا کنند.

در روز مقرر همه گرد هم آمدند و فقط یک پسر بچه همراه خود چتر آورده بود.

به این می گویند اطمینان!

ایمان

ایمان همچون کودک یک ساله است که وقتی شما او را به هوا می اندازید می خندد...

چون می داند که شما او را خواهید گرفت.

امید

هر شب به رختخواب می رویم بدون هیچ تضمینی برای اینکه فردا صبح از خواب بیدار شویم...

با این وجود کلی برنامه ریزی برای روز آینده داریم...

اطمینان کنید ، به خداوند ایمان داشته باشید و هیچ وقت امید خود را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 20:16  توسط مهدی | 

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند.محیط آن چنان آرام و بی صدا بود

که می شد به صحبت هایشان گوش داد.

اولی گفت:من صلح هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد.

من مطمئن هستم که خاموش می شوم.

لحظه ای نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش گشت.

دومی گفت:من ایمان هستم وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.

سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

شمع سوم با ناراحتی گفت:من عشق هستم.من توان روشن ماندن را ندارم.

مردم مرا به کناری نهاده اند و از اهمیت من بی خبرند.

آنها حتی فراموش می کنند به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است عشق بورزند.

زمانی نگذشت که او هم خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد و با دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا خاموش هستید؟

شما باید همه تان روشن باشید و سپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحظه شمع چهارم گفت:نترس!

تا زمانی که من هنوز می درخشم می توانم شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزم.

من امید هستم. بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم.

کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با آن شمع های دیگر را کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 17:4  توسط مهدی | 

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن گفتن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود

آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر ازپی شدن

چگونه شرح دهم عمق خستگی هایم را

اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:4  توسط مهدی | 
 

مارتین لوتر بنیانگذار مذهب پروتستان با دشواری ها و رنج های زیادی روبرو بود.

روزی همسر او متوجه شد که شوهرش غرق در اندوه و نا امیدی است.

او زن بادرایتی بود بنابراین با دیدن یاس شوهرش لباس سیاه پوشید و در برابر

او ایستاد.مارتین لوتر پرسید:چرا سیاه پوشیده ای ؟

همسرش با آرامی پاسخ داد:نمی دانی که او مرده است؟

مارتین لوتر پرسید:چه کسی مرده است؟

همسرش گفت: خدا !

لوتر با حیرت پرسید:چگونه می توانی چنین حرفی را به زبان بیاوری؟

چگونه ممکن است که خدا بمیرد؟

همسرش جواب داد:

اگر خدا نمرده است پس چرا تو اینقدر غمگین و نا امید هستی؟

مارتین لوتر بی درنگ متوجه اشتباه خود شد از این رو

لبخندی بر لبانش نشست و گفت:بله نا امیدی کار شیطان است!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:42  توسط مهدی | 

چقدر خنده داره

که یه ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.

ولی ۹۰ دقیقه ی بازی فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره

که صد هزار تومان در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه

اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم می یاد!

چقدر خنده داره

که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد

اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!

چقدر خنده داره

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته

اما خوندن صد سطر از پر فروشترین کتاب دنیا آسونه!

چقدر خنده داره

که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو می کنیم

اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره

که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم

اما سخنان قرآن را به سختی قبول می کنیم!

چقدر خنده داره

که همه ی مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند

و یا به کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر خنده داره

اینطور نیست؟

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگذار باشد

که او خدای دوست داشتنی ست.

آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا رو به بقیه بزنید

خیلی ها شو از لیست خودتون پاک می کنید؟

به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتاد ندارند.

این اشتباه بزرگیه اگه فکر می کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 13:17  توسط مهدی | 

 

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود

ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود

من رهسپار قله و او راهی دره

تلاقی مان پای اوجاقی نیمه جان که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

خسته نباشی...

پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد

این ابتدای آشناییمان در آن تاریک و روشن بود

بنشین

نشستم.کپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود

او نیز زبانش مثل من از بیان درد الکن بود

او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را

من منتظر تا او بگوید

وقت اما وقت رفتن بود

گفتم لب باز می کنم با خیشتن گفتم

ولی بغضی با دست های آشنا در من به کار قفل بستن بود

او خیره بر من من به او خیره

اوجاق نیمه جان دیگر گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

گفتم خداحافظ

کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر پوشیده از ابری شبیه آرزو های سترون بود

تا قله شاید یک نفس باقی نبود

اما غرور من با چوب دست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:0  توسط مهدی | 
 

خدا گفت:بیا تو.پس می خواهی با من مصاحبه کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خداوند لبخندی زد و گفت: وقت من بی نهایت است و برای انجام هر کاری کافی است.

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

گفتم:چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا جواب داد:اینکه آنها از کودک بودن خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند

و سالیان دراز را در حسرت دوران کودکی سر می کنند.

اینکه سلامتی شان را برای بدست آوردن پول از دست می دهند و بعد پولشان

را خرج می کنند تا دوباره سلامتی را بدست آورند.

اینکه با چه هیجانی به آینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند

و لذا نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هر گز زنده نبودند.

خداوند دست های مرا گرفت و مدتی در سکوت گذشت.

بعد پرسیدم:چه درسهایی از زندگی را می خواهید بندگان یاد بگیرند؟

خداوند با لبخندی پاسخ داد:یاد بگیرند که دیگران را نمی توان مجبور به

دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد

بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد.

یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند

فقط چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام آن سال ها وقت لازم است.

یاد بگیرند که پول همه چیز می خرد جز دل خوش.

یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد آنها می داند

و با این حال دوستشان دارد.

مدتی نشستم و لذت بردم.از او برای وقتی که به من اختصاص داده بود

و برای همه کارهایی که برای من خانواده و دوستانم کرده بود تشکر کردم.

او پاسخ داد:من بیست و چهار ساعته در دسترس هستم

فقط کافی است صدایم کنی تا جواب بدهم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:55  توسط مهدی | 

 

تو زندگی فقط و فقط به این آدما حسودیم می شه.

به احترامشون همیشه کلاهمو برمی دارم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:26  توسط مهدی |